سفارش تبلیغ
صبا ویژن

داستان یک پسر 20 ساله لاغر اندام

ارسال شده توسط علیرضا شایسته در 88/4/12:: 10:46 صبح

سر میدان هفت تیر مشغول صحبت با موبایل است که گرفتار می‌شود. او به هیچ گروهی وابسته نیست، و در هیچ راهپیمایی خاصی هم حضور نداشته. شانس بدش این است که در زمان نادرست در جای نادرست است.

ابتدا اوین و بعد تحویل نیروهای بسیج (یا سپاه) می‌شود. در اوین مشکلی نبوده، اما پس از تحویل به بسیج (یا سپاه) روزهای سیاه رغم می‌خورد. مرده‌ای را جلوی او و دیگران می‌اندازند تا کتک بزنند. نمی‌زنند. می‌گویند اگر به سوالات ما درست جواب ندهیم آن قدر می‌زنیمتان تا مانند این شوید.

از توالت خبری نبوده و زمانی که فرد خودش را کثیف می‌کرده، مجبورش می‌کردند تا لباس زیرش را درآورده و به بقیه نشان دهد.

صبح و بی‌گاه می‌آمدند و همه را کتک می‌زدند. نکته حیرت‌انگیز پرسیدن از روز هفته است. می‌پرسیدند امروز چند شنبه است. اگر پاسخ می‌شنیدند برای مثال چهارشنبه همه را می‌زدند و با ریشخند می‌گفتند نه احمق‌ها جمعه است و داستان با پرسشی دیگر و تکرار ضربات چوب و باتوم ادامه می‌یافته.

جوان داستان ما قند خون دارد، نه تنها برای او از آب اضافه خبری نبوده که غذا و آبش را بعد از همه می‌دادند و...

آخر داستان این که او اکنون دچار خون‌ریزی داخلی شده و سوار ماشین هرجا ماموری می‌بیند دست بر سر و رو می‌گیرد و لرزان می‌گوید: بروید، بروید مامور است!

 





بازدید امروز: 147 ، بازدید دیروز: 140 ، کل بازدیدها: 463020
پوسته‌ی وبلاگ بوسیله Aviva Web Directory ترجمه به پارسی بلاگ تیم پارسی بلاگ